پس حسین آمد در آغوشش گرفت.....این سخن آویزه گوشش گرفت
کای ابوفاضل فدایت یاورت.....مادرم زهراست جانا مادرت
دستت از تن شد جدا رعنا گلم.....سرو باغ مرتضی جان و دلم
چشمهای تو بخون آغشته است.....شرمسارم من لبانت تشنه است
سر به زانویم گذارای نازنین.....سرو بستان دل ام البنین
درکنار تو کمر بشکسته ام.....بی تو عباسم به غم بنشسته ام
بی تو چون سوی مدینه رو کنم.....بی تو چون جان و دلم خوشبو کنم
گر بپرسد مادرت حال تو را.....شرم دارم گویم احوال تو را
چشم بگشود آن علمدار شرف.....گفت با مولا و سردار شرف
کای عزیز جان زهرا یا حسین....زینب بستان طاها یا حسین
سر چه باشد تا که درپایت نهم....دست چه بود که در راهت دهم
چشم تا باز است در آن پا بنه.....نقش جان در ساحل دریا بنه
گر بپرسد مادرم حال مرا.....پرسد از تو اصل احوال مرا
گو بپای عشق من جان داده است.....جان به قصد وصل جانان داده است
لیک دارم خواهشی از سرورم.....عذرخواهی از جناب اصغرم
نظرات شما عزیزان:
برچسبها:
